
سلام به دوستان گلم
نوشین عزیز منو به یک بازی قشنگ دعوت کرد که من تو آخرین آپ خودم اون بازی رو اجرا میکنم .
باید اعتراف کنم که :
اسم شناسنامه من مرتضی و از بچگی به اسم سیاوش شهرت داشتم.
متولد ۱۰ دی ماه ۱۳۶۱ هستم و مجرد البته ۲ بار قصد ازدواج داشتم که نشد.
همه غذاها رو دوست دارم به غیر از کدو و سیب زمینی آب پز.
تلخ ترین کلمه : خداحافظی تلخ ترین خاطره : تصادف برادرم
نقطه ضعف : بسیار دلسوز و دل رحم البته کمی هم زود خ.... (دور از جون دوستان) میشم.
بدترین اخلاق : یهو عصبانی میشم و کنترل خودمو از دست میدم. ( البته هر ۱۰۰ سال ۱ بار )
بدترین گناه : وقتی ۴ سالم بود یه بچه گربه ناز رو کشتم و بزرگترین آرزوم اینه که به آرزوهام برسم.
بزرگترین تعجب زندگیم : دختری رو که دوستش داشتم ( سو ... ) عقد یک نفر دیگه شد 
بهترین خصوصیات : صبور و خونسردم و تو اوج عصبانیت و خشمگینی لبخند رو لبام نقش میبنده. یعنی
همیشه خنده رو لبامه.
نیشم وازه

یه نصیحت : مواظب خودتون باشید
یه گوشزد : انتخاب اینکه چگونه و کجا بمیریم دست ما نیست. ما فقط می تونیم تصمیم بگیریم که
چطوری زندگی کنیم.
دوستان عزیز منو ببخشید که تنهاتون میزارم ولی دو تا کار دارم که باید انجام بدم
۱- فردا ۲۷/۱۰/۸۵ برادرم رو از بیمارستان میارن خونه دیگه باید وقتمو صرف برادرم کنم
۲- دنبال یه دوست و رفیق خوب برای زندگی و آیندم باشم.
و در آخر از همتون ممنون هستم که تحت هیچ شرایطی منو تنها نزاشتین.
خیلی عزیزین
دوستتون دارم 










زندگی افسانه افسانه هاست، هر کس به آن دل بندد ،
دیوانه دیوانه هاست، زندگی زیبای زیباییهاست.
زندگی معنای واقعی دورنگیها و یکرنگیهاست.
کاروان به راه افتاد بچه ها خداحافظ، زندگی گذرگاهی است از دورنگی، خوبی و بدی
بی گلایه، بی شکایت، در هوای بی نهایت، ما که رفتیم با ندامت، بچه ها خداحافظ
مشت زندگی باز شد، عمر ما اینجا تمام شد، بر سر دوراهی تقدیر، جاده قسمت ما شد.
بچه ها خداحافظ.
دریای غم ساحل ندارد،
ساحل دریای محبت شروع زیبایی است
پایان راه زیبایی طلوع تنهایی است
غروب تنهایی آغاز راه عشق است.پایان راه عشق شروع دوست داشتن است.
دوست داشتن پایان ندارد.
شب در سکوت عاشقان به درازا رفت. چشمها همه در غم فردای دگر فرو خفتند. جز شیدای عاشقان که به امید فردا چشم به آسمان دوخته اند. بازهم در آن سوی زمان شاخه گلی پرپر شد و صدای شکستن و زره زره شدن تنهایی دگر ، با ورود غم بر قلب او به گوش رسید. نمیدانم این ابر سیاه که اسمان دل ما را در تنهایی می پوشاند و مانع از رسیدن نور خورشید زندگی به دل ما می شود، چه زمانی خواهد رفت. ایا برای رهایی یافتن از آن غم اندوه بار تنهایی باید گریست؟ اری
گریه می کنم
گریه می کنم تا اشکها آتش غمهایم خاموش کند.
ولی افسوس
ولی افسوس که قطرات اشکم بسیار ناچیزند بر آتش غمهایم.
همچو اسیر به تو که می اندیشم
تشنه می شوم.
با وجود این آتش سخت تشنه دیدن تو می شوم. خریده ام
آری این سوختن و ساختن را و این سختی و رنج را.
و آنچنان که پروانه
به دور شمع از عمق وجود و عشق خود می سوزد من نیز همچو
شمعی فروزان
می سوزم و می سوزرم و می سوزم. طوری که دیگر اثری از نور در
من نخواهد ماند و چشمان پر از اشک
من که امیدوارانه در انتظار توست آرام آرام خواهد خفت.
پس تو ای ربی بیا و مخواه که من تا ابد بسوزم و بسوزم و بسوزم.
قررررربونه همه دوستای گلم







باورتون نمیشه که الان اشک تو چشمام جمع شده
|
+| نوشته شده توسط
(سیاوش)تنهاترین در سه شنبه بیست و ششم دی 1385
|